تبليغاتX
 حرفهای یک قورباغه!

حرفهای یک قورباغه!

قورباغه یه حس پنهانه .... یه حس درونی ... حس ششم!!

گفتن تجربه اس!

دارم باور می کنم که تموم شدم ... خیلی سخته هااا ... ولی من حقیقتو همیشه بیشتر دوست

داشتم!

 

می گفت هر جا بره بر می گرده ... می گفت فقط توی سرزمین قورباغه های آوازه خوان می تونه نفس بکشه ...

 

می گفت فقط سبزی وجود من توی خاطر بهاریش می مونه ...  آواز خوندن من تنها پژواک خلوت و تنهاییشه ... اما ...

 

اما همیشه نمیشه به حرفای هر پرنده ی مهاجری اعتماد کرد .اینو لاک پشت پیر بهم گفت ولی من تقلا

کردم که ثابت کنم همه ی  تجربه ها درست نمیگن اما چه فایده!

 

میگن قورباغه ها هم می تونن واسه بقیه یه تجربه باشن ...

 

بازم یه سوال ... حتی من آوازه خوان ؟؟؟؟ این ظلم نیست؟؟؟

 


 

نوشته شده توسط قورباغه ی آوازه خوان در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


طلایی شدم!

چند شب پیش ... نه! ... چند روز پیش .... شاید چند ماه ...اصلا مگه فرقی داره؟

 

چند وقت پیش از برکه ی بالایی به سرزمین قورباغه های آوازه خوان مهمون اومد!

 

همه چی رو طلایی چیدیم ... شب چراغ ها رو ... پروانه ها رو ... ابر آسمونو ... همه چی طلایی شد

 

حتی من قورباغه ی همیشه سبز!!!

 

اما انگار پرنده ی مهاجر اینا به دلش نمی نشست ....آخه پر زد و رفت

 

حالا من موندم و یه دل که اونم طلایی شده...

 

میگم اگه قورباغه باشی و طلایی بخونی ... بازم کسی میشنوه؟!

 

 

 


 

نوشته شده توسط قورباغه ی آوازه خوان در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


زمان...


 

نوشته شده توسط قورباغه ی آوازه خوان در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


دوباره!

نه!!!

اين بار نه دل به هم سرايي كلاغ هاي كوه پشت آلونكا دل ميدم نه منتظر رعد و برق مي شينم!

 

اين بار خودم دست به كار ميشم!

 

با يه حس غريب قورباغه اي ... با يه حس جنگيدن ... يه حس حضور!

 

دوباره شروع مي كنم:۱.من هستم!

                             ۲.تا هستم از قورباغه بودن دم مي زنم!

                             ۳.قورباغه بودن يعني خوندن و ترانه سرايي و پيش داوري!

                             ۴.حضور دارم ... ديده ميشم ... لبخند مي زنم .... پس هستم!!!!

 

 


 

نوشته شده توسط قورباغه ی آوازه خوان در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


شب!

امشب یکی از عجیب ترین شبای سرزمین قورباغه هاست ...

مدت هاست بارون نیومده و  به لاک پشت پیر برکه پایینی سر نزدم .کارم شده قور قور

کردنی که اصلا شبیه آوازای همیشگیم نیست ... به جای شعر توی انجمن قورباغه ها هذیان تحویل می

 دم ....

 به جای پاداش که همیشه ماه توی تنگ بلور بود شبدر چهار برگ هدیه می گیرم تا شاید آروم

 شم ولی آرامشو توی کوه قدیمی کفش دوزکا جا گذاشتم و راه دوره واسه برگشتن ...کاش نمی رفتم

که آرامشو اونجا یادگاری بزارم ... ولی دعوت شده بودم ... به عنوان تنها نماینده ی قورباغه های آوازه

خوان ... مجبور بودم زندگی ... به خاطر رسالتم مجبور بودم !


 

نوشته شده توسط قورباغه ی آوازه خوان در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


وقتشه نه؟!!!

... این روزها با هر که دوست می شوم احساس می کنم

 

 

   آن قدر دوست بوده ایم که وقت خیانت است ...!

 



 

نوشته شده توسط قورباغه ی آوازه خوان در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


من اومدم !!!

آرومم نمی گیره حالا که نیلوفرا از باز داشت در اومدن و همه چی فعلا رو به راهه نیام اینجا و فریاد

خوشحالی حضور  نیلوفر رو سر ندم ....

 

نمی تونم از قورباغه ای بودن دست بردارم ... نمی تونم آواز نخونم ... جیغ نزنم ... پیش داوری نکنم ...

 

من زنده ام به زنده بودن قورباغه ....

 

یه جورایی با خودم آشتی کردم ... کاش خورشید دیگه حکم بازداشت واسه نیلوفرا نده

 


 

نوشته شده توسط قورباغه ی آوازه خوان در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


بازگشت !

میخوام تمومش کنم ... بودن توی مجاز رو میخوام تموم کنم و برگردم به سرزمین قورباغه ها ...
اینجا جای من نیست .... نه از شبنم خبری هست ... نه نیلوفر ... نه احساس ... نه امید!

باید برم ...

دنبال واژه های گم شده ی لغت نامه ام ... دنبال لحظه ی برگشتن ... باید برم ... به هر جایی غیر از
اینجا !!!!

داشتم نفس می کشیدم , لبخند می زدم , عشق می ورزیدم .... همه شو مجازی بودن ازم گرفت ...

میخوام دوباره آفریده شم .... دوباره خلق شم ... نقاشی شم .... میخوام دوباره به دنیا بیام ... این
بار اختیاری و بدون اصرار!!!!

رد پای یه قورباغه ی غریب روی خاک زمینی ها می مونه و من به خودم بر می گردم ... به سرزمینی
که مردمش همدیگه رو می فهمن حتی اگه فقط یه قورباغه اونجا باشه ... لاک پشت برکه پایینی می
گفت رمز رسیدن گذشتنه ... دارم می رسم پس!!!!


خداحافظی نداریم توی سرزمینمون ولی .... اگه بار دیگه فریادی رو پاک نویس کنم ... دیگه ما نیستیم
و فقط قورباغه اس ... فقط قورباغه!!!

.......


 

نوشته شده توسط قورباغه ی آوازه خوان در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


ببخش شهریار ...!!!!

شهریار به معشوقش می گفته:

(( گاهی گر از ملال محبت برانمت .... دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت

  پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من .... تن نیستی که جان دهم و وا رهانمت )))

*******************************************************************

من و همه ی نیلوفرای برکه ی لبخند مخالفیم .... محبت مگه ملال آوره یا عشق مگه محدود به جان میشه؟؟؟

 

من اعتراض دارم ... ماه از دور قشنگه و وقتی نزدیک شه یه صورت پر آبله داره .... معشوق ندیده ی ما توی سرزمین قورباغه های آوازه خوان بارونه ... از دور یه هاله ی مبهم و سیاهه و وقتی نوازشت می کنه و نزدیک میشه : زلال و پاک و دوست داشتنی ...

 

پیوندمونم پیوند جان و تن نیست .... پیوند دو روح گسترده ی پر از حس قورباغه ایه!!

 

توی انجمن قورباغه ها تصمیم گرفتیم جور دیگه این شعرو بخونیم .....:

 

((  گاهی که با غرور و سکوتم برانمت

 

                                                دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت

 

این شوره زار روح من محتاج بخشش است

 

                                                باران ببار بر دلم تا عشق خوانمت)))

 

                                            ************

ببخش شهریار ....

 


 

نوشته شده توسط قورباغه ی آوازه خوان در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


جدال ...

اگه این همه دگرگونی رو ازم بگیرن فکر می کنم از قورباغه بودن فقط ترانه هام باقی بمونه !

 

همه چی در حال تغییره .... من ... احساس قورباغه ایم ... شعرای همیشه عجیب و پر از کج تابیم ...

دارم تبدیل میشم به یه قورباغه ی مشکوک و پر درد سر ... یه موجود پر هیاهو که برای اولین بار     

نمی دونه داره با کی می جنگه ... شاید با خودش ... یا با حس غریب قورباغه ایش !!!

 

همیشه جنگیدم ... با خورشید که می خواست بارونو ازم بگیره .... با کلاغ بد صدایی که تصمیم داشت منو بد صدا جلوه بده ....با شب ... با غم ... همیشه جنگیدم ولی ...

 

این بار فرق داره انگار .... دو نفر که هر دو غیر قابل پیش بینی ان درونم می جنگن ....

 

قورباغه ی آوازه خوان برنده ی این جنگه با همه ی حس پیش داوریش یا کالبد پر از تشویشش؟!!!

 

 


 

نوشته شده توسط قورباغه ی آوازه خوان در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting